تبليغاتX
... داستان، شعر و

... داستان، شعر و

دلم می خواهد بنویسم

دلم می خواهد بنویسم. از چه و چگونه نمی دانم. مدت هاست که ننوشته ام. شاید این یک بهانه باشد ولی وقت نبوده است. نبود وقت یک بهانه غیر قابل قبول است، می دانم. عاشق برای معشوق همیشه وقت دارد. اما من نبود وقت را بهانه کردم تا برایت هیچ چیز ننویسم. اکنون مجالی یافتم تا بنویسم هر آن چه در دل دارم. حرف های زیادی برای گفتن دارم که نمی توانم بر روی کاغذ بیاورم. نمی دانم می دانی یا نمی دانی. مدت هاست زیر نظرت دارم. هر کجا می روی همچون سایه همراهت هستم. با تو نفس می کشم. با خنده هایت می خندم و با گریه هایت میگریم. نمی توانم یک لحظه تو را از یاد ببرم. آن چنان بر قلب و ذهن من لانه کرده ای که بیرون کردنت سخت است. سخت است. سخت است. با تو در ذهن ساعت ها سخن می گویم اما کلمه ای را بر زبان نمی آورم. با تو می خوابم با تو بیدار می شوم؛ با تو می ایستم؛ با تو مینشینم ای عزیز تر از جانم. بهترین لحظات من دیدن لبخند های زیبای توست. در آن لحظه که شاد میشوی و خنده بر لبانت جاری می شود تمام وجود من خلاصه در لبخند توست. و اما کدام وجود .... برایم وجودی نمانده. همه ی وجودم تویی. همه ی وجودم تویی. همه ی وجودم تویی. ای کاش می توانستم قدمی به جلو بردارم و خود را به تو نزدیک تر کنم. مدتهاست که درجا می زنم. می ترسم. از چه چیزی؟ نمی دانم. نه می دانم. می ترسم از آن که تو مرا نپذیری. نه به عنوان دوست، فقط به عنوان یک عاشق. اگر پاک بودن و حقیقی بودن عشق مرا بپذیری برای من کافیست. اما می ترسم که تو عشق مرا، هوس بپنداری. عشق من پاک و بی ریاست. هوس زود گذر جوانی نیست. اگر هوس بود مدت ها قبل پیش می آمدم و با تمام وجود برای به دام انداختنت تلاش می کردم. من عاشقم. این را بپذیر ای تمام وجودم. ای عشق من مرا دریاب. مرا دریاب . مرا دریاب. هر روز در شعله های عشق تو بیشتر فرو می روم و بازگشتم سخت تر می شود. دوست ندارم بازگردم. به کجا بازگردم؟ به سرزمین بدون عشق؟! زیستن در سرزمینی بدون عشق جایی که کسی عاشق نیست و معشوقی وجود ندارد را دوست ندارم. پس همچنان پیش می روم و هرگز به بازگشت فکر نمی کنم. یا به تو میرسم و یا از آتش عشق تو نابود می شوم که در هر دو صورت پیروز خواهم بود چرا که پاک بودن عشقم را به تو ثابت کرده ام و این برای من بهترین سر نوشت است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:8  توسط نویسنده جوان  |